تمرین تار

سه‌تار می‌زدم.
تار میدیدمش.
عینک زدم.
واضح دیدم که تار می‌زدم.
با دقت که گوش کردم حس کردم تارهای سه‌تارم دارند تیر می‌کشند.
البته تفریحی!
چاره‌ای جز گوش‌نوازی نبود.
دورترها  که یکی بود و یکی نبود،
چشمم اگر چشمم را نبسته بود
و این چشمم از آن چشمم نترسیده بود
و دستم اگر دستم را نگرفته بود
و پایم اگر به مسیرهای مألوف خاکی و نامألوف زیکزاک نلغزیده بود،
شاید اینگونه قنداق‌پیچ شرایط بزرگ نمی‌شدم.
حالا که دیگر خوشبختانه بزرگ شده‌ام،
با چشمانی که به نیت لبخند باز شده‌اند،
کمی گوشی می‌نوازم. به دلم می‌نشیند
.
روحم را با طمأنینه می‌رقصاند.
چه از این بهتر؟!🦋

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *