کل زندگیش توی دوتا صندوق خلاصه میشد؛ یکی صندوق رویاها و آرزوها و اون یکی صندوق داشتهها.
شبها به آسمون نگاه میکرد به سقف خیره میشد و پشت سر هم رویا میبافت و آرزوهاشون رنگ میکرد و از خیالشون خوشحال بود. روزها هم برای به دست آوردنشون به هر دری میزد تا دیر یا زود به اونها برسه.
شبا پشت سرهم میرفتن و روزا میومدن و در حین اینکه روزگار میچرخید، صندوق رویاها به تدریج خالیتر میشدند و صندوق داشتهها جای اونها رو میگرفت و پروپیمونتر میشد.؛
دیگه کار به جایی رسیده بود که سر موعد مدرک تحصیلی به جای رویای تحصیل،
شغل بجای آرزوی کار،
درآمد بجای رویای ثروت،
همسر بجای رویای عشق،
ماشین به جای آرمان رانندگی و سفر،
خانه بهجای رویای سرپناه امن،
و بچهها بجای رویای پدرشان و مادر شدن!
خلاصه هر بار یکی از صندوق رویاش کم میشد و به صندوق داشتههاش منتقل. صندوق داشتهها بهتدریج پر و پر شد.
حالا صاحب صندوق دیگه انقدری سرگرم پر کردن صندوق دوم بود که آرزو بودنشون را فراموش کرده بود. انگار فقط به وزن صندوق اهمیت میداد اما به آنچه درونش بود بیتوجهی میشد.
داراییها کمکم داشت صبرشون سر میاومد، از بیمهری صاحبشون حسابی دلشون میگرفت اما حوصله و توان شکایت هم نداشتن. این بود که به ناچار کنار هم با ناراحتی توی اون صندوق که دیگه فضاش براشون کاملا کوچیک شده بود روزگار میگذروندند. صاحب صندوق انگار فقط زمان رسیدن به آرزوها شاد بود ولی بعد از مدت کوتاهی از اونها بدون قدردانی غافل میشد و تا بهشون میسید اونه رو یکی یکی پشت سر هم به صندوق دوم پرتاب میکرد.
تمامی اون داشتهها تقریبا مورد بیمهری او واقع شده بودند و به همین خاطر از بودن توی اون زندگی و اون صندوق هیچ رضایت نداشتند. و دلشون هم نمیخواست دیگه از صندوق آرزوها به داشتهها منتقل بشن. توی صندوق اول خیلی بیشتر بهشون بها داده میشد.
همسرش اوایل به دردودل همهشون هم گوش میداد اما خب کاری هم از دستش برنمیاومد.اینبار قول داده بهشون کمک کنه. و تصمیم گرفت حرف دل خودش و داراییهاشون رو به گوش همسر جان برسونه.
همسر جان اولش که کلا فرصت و حوصلهی گوش دادن نداشت ولی بالاخره بعد از کلی اصرار قبول کرد کمی برای شنیدن صحبتهای متعلقاتش وقت بذاره.
اما انگار یهو بعد از گوش دادن به گلایهها، زرنیخش رو جرقه زده باشن، ترقهوار جهید و عصبانی تصمیم گرفت همسرش رو هم که مدتها به او بیتوجه شده بود برای همیشه کنار بقیه داراییها به صندوق دوم بفرسته.
داراییها از شنیدن این خبر به شدت ناراحت شدند. دور هم جمع شدند و فضای صندوق رو جوری پر کردند که دیگه امکان ورود هیچ آرزوی گذشته و حالی وجود نداشت . بقیه آرزوها هم در برابر تبدیل شدن به داشته مقاومت میکردند. همسر هم دیگه توی صندوق دوم جا نشد و از داراییها دل برید، ازشون تشکر و خداحافظی کرد و دلگیر و پژمرده منزل رو ترک کرد.
حالا صاحب صندوق مونده بود تنها با دو تا صندوقی که نه فرصت استفاده دومی رو داشت و نه ذوق رؤیایی شدن اولی رو.
یه نگاه به صندوق نسبتا خالی از رویا و تلاشهای بدون استفاده و همسری که روزی یکی از زیباترین رویاهاش بود انداخت. یخ کرد. شوقش پرپر شد. به بیمهریهایی که بعد از به دست آوردن تکتک آرزوهای زیباش در حقشون کرده بود فکر کرد. به یاد ناسپاسیهای مکررش افتاد. دیگر حتی توان بافتن رویا هم نداشت. به صندوقی که همه را از تهوع بالا آورده بود خیره شد.
(کلمهی ‘همسر’ را کلی و بجای ‘زن” و ‘مرد’ انتخاب کردم چون این کاراکتر ربطی به جنسیت ندارد.)


آخرین دیدگاهها