تور ۳


هنوز ساعتی از شب نگذشته بود که به اصرار همسفران در  جبرانِ کوه نرفته، محل دیگری برای بازدید به برنامه اضافه شد.

از حال و هوای عکس و آواز و جاگذاشتن دوست سر چهارراه، خارج شده بودیم و در سکوت شب، از پنجره‌ها خیره به آسمان و طبیعت سایه‌مانند پیرامون به موسیقی ملایمی که از ضبط پخش می‌شد گوش می‌دادیم.

به تفرجگاه رسیدیم. هشدار نیم ساعته زمانی داده شد و با قول برگشت سر موعد، پیاده شدیم. کوه‌پایه‌ای بود مزیّن به بساط سنتی‌فروش‌ها با انواع غذاهای محلی و صنایع دستی. همراهان پراکنده شدند. من و دوستم البته پابه‌پای هم غرفه‌های کوچک را ورانداز می‌کردیم. از آنجایی که معمولا پول مثل آب از دستمان در می‌رفت و در کل دستمان به پول گرم نمی‌شد به هم قول داده بودیم هیجانی خرید نکنیم و پولمان را بیهوده خرج اَتِینا نکنيم.

چند تا غرفه را با مناعت‌طبع چشم‌ودل ‌سیرانه به سلامت رد کردیم. به غرفه لواشک و عسل و رب انار که رسیدیم، خرس‌وار به هم لبخند زدیم یعنی اینجا دیگه محض تنوع یه ذره سر کیسه را شل کنیم.
مقداری رب‌انار و عسل کوهی تازه خریدیم و همین که به  وزن کردن رسید  بوق اتوبوس برای حرکت نواخته شد. عجله عجله کارت کشیدیم. جواب نمی‌داد. قفل شده بود. خواستیم خریدشان را پس بدهیم که فروشنده گفت: “نه من مشتری‌هام را می‌شناسم. اعتماد می‌کنم شماره کارتم را عکس بگیرید مبلغ را انتقال دهید.”

بوق ممتد راننده قطع نمی‌شد. انگار همه فقط منتظر ما بودند. سریع عکس گرفتیم و بدو بدو سوار اتوبوس شدیم. راننده گفت: “اینبار نزدیک بود هر دوتاتون جا بمونید.”

باز همه شارژ شده بودند و آواز و دست زدن‌ها شروع شده بود. ده دقیقه گذشت. صدای ضبط که پایین آمد صدای زنگ گوشیم را شنیدم. شماره غریبه بود. گفتم: “اووه توی این چند دقیقه بیشتر از ۲۰ تا تماس بی‌پاسخ داشتم. همه هم ناآشنا.”

بالاخره جواب دادم:
_ “بله.! بله درسته. چی؟ کارت؟ کی؟ نه ما کارت شما به چه دردمون می‌خورد؟ نههه! وااای! باشه چشم. اجازه بدید باز چک می‌کنم.”

و چک کردم. دو تا کارت بانکی فروشنده را با کارت خودم بلند کرده بودم در واقع و ده برابر پول عسل حرصش داده بودم. باز بلند گفتم:
_ آقای راننده یه لحظه صبر کنید.
_ باز چی شد؟
_ کارت‌های بانکی عسل‌فروش را اشتباهی آوردیم.‌ یه آقای موتوری داره میاد بگیره آزمون. آدرس بگید. و محترمانه کنار جاده پارک کرد.
(نمی‌شد نخندید. خودم هم نمی‌خواستم خنده‌ی بقیه اجازه نمی‌داد. هر کسی یه چیزی می‌گفت)
_معلومه پولش زیاده که فرستاده دنبالش. آدرس ندید بریم تقسیم کنیم.
_ راستی از کجا شماره شما را داشت؟

دیگه در نهایت درماندگی هم که توی کوه به عسل‌فروش شماره نمیدهند. محض کج‌نرفتن ذهن‌های بازیگوش به ناچار توضیح دادم که “ما کارتمون جواب نداد. بنده خدا اعتماد کرد کارتش را داد عکس بگیریم. با کارت خودم روی هم بود بسکه  راننده بوق بوق کرد دستپاچه شدیم هول‌هولکی همه را از روی میز  برداشتیم ریختیم توی نایلون آمدیم که باز جا نمونیم. شماره هم دادیم و گرفتیم که بهش خبر بدیم که انتقال دادیم و خیالش راحت باشه که این شد. ”
کارتها را به شاگرد راننده دادیم تا به پیک تحویل دهد. نگاهی بهشان انداخت و گفت:
_ “عجب! استعداد خلاف داریدا. معلومه. سه تا کارت تو چند ثانیه. چشم‌بندی بوده. آش رو با جاش بلند کردین آوردین. بنده خدا تا فهمیده دیگه اثری ازتون نبوده.  حالا اگه شماره نداشت باید کوه و عسل را تعطیل می‌کرد یه هفته تو شهر می‌دوید دنبال کارت اگه خالی‌ش نکرده بودین تا اونوقت!”
و چند تا همسفران از این ماجراها روده‌برُ. من  بلاتکلیف بین خنده‌هام و کلافگی‌م رو به دوستم:
_ حالا انقدرم دیگه خنده‌دار نبود که مراسم قهقهه‌شون تا پاسی از شب ادامه داره. بگو بپان خودشون‌و خیس نکنن!
و دوستم البته کمتر از آنها نمی‌خندید. هم از این ماجرا هم به تلافی و دل‌خنکی چند ساعت قبل. و یه چند تایی صدای فروشنده را تقلید می‌کردند: “بدو بدو عسله عسل. یه بار بخر دیگه هیچ‌جا عسل نمیخری.  عسله عسل!”

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *