شب را گالیوروار میزبان لیلیپوتیها بود. نوههای پدر و مادر. محفل و دورهمیشان با میزبانی او هر ماه یا دوماه برپاست. حرف و حرکاتشان در نظر او دیدنی است. دنیایشان ستودنی.
حتم داشت سکوتش از سروصدای آنها خواهد شکست اما لب به اعتراض نمیگشود. حس خوب بازآفرینی دوران کودکی خود را داشت با نسلهای فوقالعاده متفاوت.
بچهها از وجد سر پا بند نبودند. انواع بازی را در کنار هم اجرا کردند. کمتر به سراغ گوشی رفتند. تا پاسی از شب به گپهای مثلا درگوشی مشغول بودند که از همهمه آزارندهتر بود. بالاخره خواب به پلکهایشان مستولی شد و همهمهها و اسباببازی و خوردوخوراک لای پلکهایشان آرام گرفت.
نیمهشب با صدای زمزمهمانندی بیدار شد. نور چراغخواب تنها روشناییبخش فضا بود و سایهای را از درون پشهبندی که به اصرار بچهها توی هال برپاشد بود عیان میکرد. خالهریزه کورمال کورمال انگار به دنبال چیزی میگشت.
_چرا در باز نمیشه؟ کی این در رو بسته؟ ما چجوری بیایم بیرون؟
_کدوم در؟😳
-درِ پشهبند؟
(آنقدر در خواب غلت زده بود که برعکس ورودی خوابیده بود و راه خروجش را گم کرده بود. زیپ پشهبند را براش باز کرد.)
_ آب میخواستی؟
_نه!
_جیش داشتی؟
_نه!
_خواب دیدی؟
_نه!
_خب بگیر بخواب. بوس.
_بخوابم؟
_آره.!
_ باشه!
به دقیقه نکشیده باز غلت زدن شروع شد. 😊 چند دقیقه بعد آن یکی از سمت دیگر:
_ وای موبایلم کو؟
_ بگیر بخواب خاله ای موقع موبایل برای چی میخوای؟
_بیا بغلم!
_ چی؟ کی؟
_لبوبو!
_چی؟
_نه گمشو!😳
او نیز باز تلپی روی بالش افتاد تااا نزدیک ظهر مدهوش.
کمکم بیخوابی به او نیز غالب شد و یک ساعتی را به نوشتن گذراند. بساط صبحانه را آماده کرد. هنوز وقت داشت. تا شروع کلاس ترجیحش را به ساعتی استراحت داد. هر ربع ساعت چشمش به ساعت میافتاد و در انتظار شروع کلاس خوابوبیدار بود. مثل زمانهایی که قصد سفر داری و کل شب فقط درازی و روح لحظهای ترکت که نمیکند هیچ هر چند دقیقه سیخونک میزنه که خدای نکرده چشم به هم نگذاری.
همچون آب کتری که هر چه به آن خیره میشوی به جوش نمیآید زمان نمیگذشت و مثل شیری که هرچه چشم به آن بدوزی نمیجوشد و به محض پلک زدن در کسری از ثانیه سرمیرود و روسفید از گرفتن حالت در میآید، با یک اشاره پلکش زمان شتاب گرفت و آلارم ساعت قفل شد. از دست رفت. به هوش که آمد نیم ساعت از کلاسی که از چهار ساعت قبل در ذهنش به آن میاندیشید از دست رفته بود. تا به خود بیاید بخشی از کلاس از دست رفته بود. یک زمان غافل شد و یک عمر راهش دور شد. سکوت محض بود و هر آنچه میدید را فقط تقلید میکرد. خوشبختانه در انتها نتیجه فوقالعاده بود. مرور و خواندن بخشهایی از ۷ کتاب به فاصلههای تقسیم شدهی ۷ دقیقهای. شگفتانگیز بود. غنیمت شمردن زمانهایی که گاهی ناخواسته از دست میروند درحالیکه میتوانند آگاهانه مصرف شوند. خواندن کتابهایی که دیر بجنبی زیر گردوغبار غربت و عزلت زنده دفن میشوند.
عنوان نوشته موردپسند نبود. همیشه در عنوان گیر داشت. از بچهها خواست مطابق این جریان یک مورد معرفی کنند. دوست داشتند نام شخصیت داستانی که به دیرجنبیدن و ازدست دادن زمان میشناختند را انتخاب کنند. انتخاب کردند.
آخرین دیدگاهها