من + بیماری = کلافگی

همچنان ته‌رسوبی از بیماریم‌و دارم با خودم حمل می‌کنم. بیماری که در اصل مثل خیلی از بیماری‌ای شایع جامعه‌مون از روح نازک‌دل براومد ولی کم‌کم به جسم زودشکن‌ نفوذ کرد.

می‌گم کم‌کم  نفوذ کرد خیلی هم لیم‌لیم و یواش ولی یادمه که چه‌جوری  یکباره من‌و فروریخت. بی‌دلیل نبود. خیلی‌م مدلل بود ولی نامحسوس: دل‌ناگرونی‌ای به‌جا و بی‌جا، رقصیدن به یه تعداد سازای مخالف،  اسیرموندن توی دام گذشته‌ها، نازک‌‌جیگر شدن در برابر زبون‌ای برّنده و آزارنده‌ای که زهر کلامشون رو براش پادزهری نداشتم و یا اگه‌م داشتم‌ توی مصرفش خست داشتم و صرفه‌جویی بی‌جا می‌کردم. کنار اینا نگه‌داشتن یه سری کینه‌ها در عین بدکینه‌نبودن، توجه به قضاوت آدمایی که اصلا سلامت روح خودشون زیرسوال بود، نبرد دائم درونی و بیرونی با پارادوکس‌ای موجود این‌ور و اون‌ور، ضایعات عاطفی و سکوتای افراطی که به‌عنوان فرهنگ و اصول اخلاقی یادمون داده‌بودن و پذیرفته شده بودن، همه‌وهمه با رسیدن به یه پیشامد ناگوار من‌و بردن به سمت یه انفجار. انفجاری که موج ترکِشاش کل جدوآبادم‌و جلو چشام نقاره‌زنون به صف نشوند.

از ناسازی اعصاب، افسردگی و تحلیل روان تا تغییرات کامل چهره و رنگ‌ورو. خیلی زمان برد تا باز تیکه‌های متلاشی‌شده ازون انفجاره تا حدی جمع‌وجور بشن. اِنقَدام مرمت‌ناپذيرم نبودم اما اثرات جانبی‌ش  همین‌جوری یه درمیون جلو چشمام مارش میزنن و رژه میرن.

یه بیماری پُر‌وپیمون از پیام‌ و درس که  واقعیتش یه مقدار توی تدریس دور برداشته و شورش‌و درآورده. ریزترین حرکتم‌و هشدار میده. هرچند دل خوشی از این سفر پرخاطره‌ی پرمخاطره ندارم اما تو تمام مدتی که با هم کلنجار می‌رفتیم یه جاهایی رفاقتی هم به یه بحث‌های منطقی فرااااسوی منطقای مستعمل می‌رسیدم. این قسمتاش البته که بدک نبود. هنوزم کمی با حس رفاقت داریم و از سر ناچاری با هم تا می‌کنیم. اما مدتیه که اونو خبر ندارم اما من دیگه حسابی ازش خسته شدم. آدمی هم هستم که دلم می‌خواد تا زنده‌ام تازه بمونم اما این نکبت نمی‌ذاره.

زور ذهن و اثراتش‌م گاهی خیلی زیاده و واسه خودش کیابیایی داره و دم‌ودستگاه و قلمرویی به‌پا کرده  و خیلی‌م دلش می‌خواد روحم‌و تصرفش کنه ولی منم به دلایلی که توی رکابم دارم سعی می‌کنم تا حد امکان ای آخر کاری دیگه تسلیمش نشم. کم‌رنگش کرده‌م اما محوش نتونستم بکنم. گمونم اگه یه کم دیگه پیاده‌روی کنم، یه کم دیگه حرص بی‌جا نخوردم، یه کم دیگه دردام و حرفای نگفته و حتی حرفای به‌اصطلاح بی‌نزاکتانه و یه جورایی مثلا خالی‌ازتمدن و ناهموار فحش‌ حالا نه انقدم آب‌نکشیده اما به‌جا رو لااقل بنویسم و هی پاره کنم بریزمشون دور و یه کم دیگه روی نوشتن و یه ذره روی خوندن بیشتر تمرکز کنم و خلاصه‌ش یه کم دیگه دندون رو جیگر بذارم ته‌مانده‌ و پساب ناخوشیام هم ناچار میشه بساطش‌و جمع کنه و بره. بی‌صبرانه و مشتاقانه چشم‌به‌راه گودبای‌پارتی‌ام

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *