خیلیا رو میبینم که بند زندگیشون فقط به پول وصله. خیلیای دیگه فقط به جایگاه. خیلیای فقط خونواده، خیلیای دیگه فقط به کار و ارتقای شغلی. خیلیا به مهاجرت و رفتن. خیلیا فقط به جستن دانش تا گور. من خودم جزو اون دسته از خیلیایی هستم که نمیتونم فقط رو یه جنبه زوم کنم و به یه چیز اکتفا کنم و خودمو وقفش کنم اینه که ترجیحمه از هر کدوم اینا یه قاشقی, یه پیمونهای بردارم اما نسبت به هیچکدومشون هم حریص نباشم. همشون البته که برام سطح دارن. متر و میزون دارن. حالا یکی کمتر یکی بیشترش خیلی به چشم نمیآد اما اون چیزی که تهش میتونه همهی اینا رو برام ارزشمند میکنه عشقه. عشق به پول عشق به کار عشق به طبیعت عشق به خانواده عشق به دانش. و ‘بی عشق نفس کشیدن هم دشوار.’
از نقلهای قدیمه که میگن ‘هنوز گشنگی نکشیدی که عشق یادت بره.’ اما من خودم توی سختترین شرایط هم نتونستم به ارزشش پشت پا بزنم و از تعریف و باوری که ازش داشتم کوتاه بیام. نتونستم دیگه. اگه روزی هم قرار باشه از چیزی با افتخار تعریف کنم همین عشقه و احساسی که تو نهاد بشره و اگه درست بارش بیاری به لحظههات جون میده نگاهتو قشنگتر میکنه صبرتو زیادتر میکنه امیدتو پررنگ و ذهن و دلتو باز. اون عشقی که میگن کوره، اون احساسیه که یا یکطرفه دچارِشی یا پر از خودخواهی و نابلدی و دستاندازه که مسیرش بدجوری جدوآبادتو جلو چشمت میآره. اقبالت اما اگه بلند باشه و ستارهی شانست تو عشق همچی شیکو دلپسند بدرخشه، دیگه تو نیستی که به دام عشق افتادی، عشقه که پروپاقرص به دام دلت افتاده.
باور کن عشق وقتی بهجا بیاد ویرون که نمیشی، بازسازی هم میشی: رویاهات سرزندهن. هر فصلت نوه. تو چالهچولههای زندگی طبیعتا خسته هم میشی اما از پا درنمیآی و مستاصل نمیمونی. تو سرخوردگیات هم بند امیدت به مو میرسه اما پاره نمیشه. یه دلگرمی خاصی به زندگی داری که شاید با هیچ کلمهای هم نتونی وصفش کنی. بیشتر لحظههای زندگیتو متفاوت از دیگرون لمس میکنی. حتی فردوسی و حافظ و سعدی و خیام و بقیهی خالقای ادبیاتو متفاوت درک میکنی. انگار همشون یهجورایی باهات همدلن. معاشرای همراهتن. واسطهی پیامای قلبی تو و یارتن. گاهی حتی کم که میاری باهاشون همشُور هم میشی. دست به دامن پندشون میشی.
وقتی عشق راهنمات میشه مسیراییو طی میکنی که نه راه هر کسیه و نه تو توان هر کسی. یهجورایی فک میکنی انگار برگزیدهای و عشق انتخابت کرده و خودش هم داره میبردت. میبردت به جاهایی که در نهایت تردید هم دلهره از فروریختن، نداری.
حالا بگذریم که میگن عشق کوره اما عشق اَمینش دید کسیو محدود نمیکنه و برعکس افق دیدتو هم باز میکنه انقدری که جهانو خیلی رویاییتر از واقعیت و واقعیتر از توهم میبینی.
این حسو فکر منو همهم نمیپذیرن. دنیای همهی آدما شبیه هم نیس. شاید دنیای درونمون یهجورایی از لحاظ معنایی با اسممون مرتبط باشه. اسم منم اِنقدی از رگ گردن بهم نزدیکتره و مدام تمام معنای عشق و موسیقی و طرب و نشاطو به یادم میندازه که اگه حتی خودمم عامدانه بخوام اون نمیذاره که فراموشش کنم يا دست از سرش بردارم. شایدم چارهی تغییر باور من با تغییر اسمم ممکن بشه. شایدم حتی اسم جدیدمم توی تغییرش دربمونه. بههرحال من تا همین الانی که دارم اینا رو مینویسم هرچی ملاحظه میکنم میبینم که هر چیز قشنگی رو که من قشنگ میبینم توش ردپای عشق مشهوده اونم بهشدت مثلا شعر، داستان، موسیقی، نقاشی، معماری، خطاطی، خیاطی، خراطی، قالیبافی، پیکرتراشی، سفالگری، پرورش گلو گیاه، آشپزی، باغداری، سینما، آثار باستانی، طبیعت، طلوع، غروب، برفوبارون، آسمون ابری، آسمون پرستاره، کهکشون، کودک، خونواده، پدر، مادر و آفرینندهی مادر

آخرین دیدگاهها