مثل ماه

هر کدام تقلید بود، هر کدام زورورزی با کلمات بود هر کدام پنجه‌درافکندن با جملات بود هر کدام تزئینات تصنعی بود هر کدام خیلی آرابی‌را داشت، هر کدام زلم‌زیمبوی آن‌چنانی آویزان داشت و خلاصه هر کدام دلی نبود، به دل نمی‌نشست. نه تنها به دل خودم که به دل خواننده‌ی جمله‌های من. حکایت چندتا از جملات تحت فشار الگوی بدون جذابیت “بکش اما خوشگلم کن!” در نوشته عریض و طویل من بود که ظریفانه نیاز به پیرایش داشت. انگار همین چند سطر سطحی برنامَده از دل، سرتاپای متن را به دل‌پیچه انداخته بودند. سنگین بودند و دیرهضم. تودل‌برویی هنر می‌خواهد. این‌ها به ضرب زور هم گیرا نمی‌شدند. کشش نداشتند. جمله‌ها نیاز به پوست‌اندازی و نوگردی داشتند و متن نیازمن دگرگشت بود. به سبک رفتار و ظاهر ما آدم‌ها. وقتی برآمده از سر دل باشد و نه از ته دل، وقتی رد جوهر و اثر عشق در آن کمرنگ باشد وقتی به زور و زر تزئین شوند و جلوه‌گری نمایند، ملال  و دلزدگی‌می‌آفریند. ورود عشق و احساس واقعی بی‌پیرایه و شکیباست که از رنگ تابلوی نقاشی، از دوات حروف رقصان، از نخ قالیچه، از سنگ نگین، از گِل سفالینه، از نت موسیقی، از موزیک رقص، از رقص گل از گل گلاب، از باغچه گلستان، از خشکبار مرصع پلو. از غوره مویز، از گرده انگبین، از ابر باران، از کلمه شعر، از جمله داستان، از داستان زندگی، از زندگی انسان و از انسان آدمیزاد می‌‌سازد.

دستی به سروروی متن کشیدم. بدلی‌جات و آویزه‌های پرسروصدایش را جدا کردم. رنگ‌وروغن‌های تندش را پاک کردم…. حالا ماه شده بود.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *