عشق را نمیتوان با پنهان کردن پنهان کرد.
عشق یعنی دوستداشتن ‘تو’ در مرددترین لحظات مردابی ‘من’
عشق یعنی ترس از دست دادن ‘تو’ در بلندترین اعتماد ‘من’ به ماندن ‘تو’
عشق یعنی خلوت شیرین ‘من’ در اوج انزوا، با خیال ‘تو’.
عشق یعنی یافتن ریشههای اصیل تمنای ‘تو’ در نیکبختی هستی ‘من.’
عشق یعنی باطلکردن نفرین تانتالوس و میزانشدن دست تمنای ‘من’ در رسیدن به دستهای قصهگوی ‘تو.’
عشق یعنی تقلای پرشکیب ‘تو’ در استخراج الماس از سکوت طلایی ‘من’
عشق یعنی رقص موزون روح ‘من’ با نوای موسیقی هرچند ناموزون فلب ‘تو’
عشق یعنی تبسم رازآلود راهگشای ‘تو’ به مکنونات بهادار قلبی ‘من’
عشق یعنی رد عبور صبر ‘تو’ از التیام زخمهای ‘من’
عشق یعنی رویای دلپذیر زیستن ‘تو’ در قلمروی احساسی دستان نوازشگر ‘من.’
عشق یعنی چشمان بیدارخواب ‘من’ و انتظار پناهی به آغوش ‘تو.’
عشق یعنی چشمان خواببیدار ‘تو’ در نوشیدن لبهای بهنوش ‘من’
عشق یعنی وسوسهی درنگهای پیوستهی ‘من’ در پیوستنی شکوهمند با ‘تو.’
عشق یعنی سرگشتگی شرمآلود ‘من’ از دیدارهای دیر به دیر دوبارهی ‘تو.’
عشق یعنی دربند جنگ بودن ‘تو’ و ستیز تو با آدمیت دربند – به عشق ‘من’
عشق یعنی نوازش شبهای پرترانهی ‘تو’ بر بیخوابیهای مردد ‘من.’
عشق یعنی سازگاری ‘من’ با ناسازیهای گاهوبیگاه ‘تو.’
عشق یعنی ساز پاکنواز ‘من’ بر اعصاب گاه ناساز و متانت ذات روان ‘تو.’
عشق یعنی لغزش هرم دستهای ‘من’ و گونههای سرمازدهی ‘تو.’
عشق یعنی پلکیدنهای پیدرپی ‘من’ در ترس، از وحشت از ربودهشدن ‘تو.’
عشق یعنی پژواک پرطنین گامهای ‘تو’ در شبهای تنهایی ‘من.’
عشق یعنی ‘من’ و وارهیدن از میلههای محکم تقدیر در پرگشودنی متمایز بهسوی ‘تو.’
عشق یعنی یافتن دوبارهی ‘تو’ آنگاه که در برترین لحظاتمان، مدار مرا گم میکنی.
عشق یعنی پرسههای دلتنگی ‘من’ در تکتک بارشهای بارانی و خیال ‘تو’
عشق یعنی تبلور لبخند دلربای ‘تو’ در نگاه دردمند گریهگریز ‘من’
عشق یعنی لذت بردن از دیدن دانههای شاد و چشمکزن شبانهی ستارهها در نگاه ‘یکدیگر’
عشق یعنی یکدرمیان دلنوازی موسیقی سفر یکی به میل ‘من’ یکی به طبع ‘تو’
عشق یعنی نپذیرفتن ‘هیچ’ وصلهی ناهمرهنگی در ‘هیچ’ گسستنی
عشق یعنی ‘فراموشنشدن’ بنای کهن دیروز با اسارت در امروز.
عشق یعنی زیباترین بنایمان همان شد که همدوش هم عاشقانه ساختهشد.
عشق یعنی یقین شایع ‘من’ به درست یافتن ‘تو.’
عشق یعنی ایمان به بهگزینی ‘تو و من’ در انتخاب ‘من و تو.’
عشق یعنی جفتوجور نشدن و پرنشدن فضای بین انگشتان دست ‘من و تو’ جز با انگشتان دست ‘تو و من’.
عشق یعنی تاب تحمل بسیاری از غیرقابلتحملهای هر دوی ما.
عشق یعنی همراَیی و همقسمی هر دوی ما در سوزاندن قبالهکهنهی کورذهنیهای هر دوی ما.
عشق یعنی شیرینی و دلنشینی محاورت منجر به مجاورت.
عشق یعنی ماندنآزادانهی تو و من بهپای انتخاب آگاهانهی من و تو.
عشق یعنی فراهمساختن بستری امن در ابراز بیپروای ناخرسندیهایمان.
عشق یعنی خردمندی بلندنظرانه در پذیرش هر نقص و شرم.
عشق یعنی سخاوتمندی در سپاسداری وجود یکدیگر.
عشق یعنی کوشیدن هوشمندانه در بهبود موجودیت یکدیگر.
عشق یعنی بالیدن به ‘هر’ سلیقهی خود در انتخاب ‘تو’.
عشق یعنی دچار، دچار یعنی تو، تو یعنی مایهی طراوت، طراوت یعنی ترنم پس از باران، باران یعنی نوازشگر طراوت، طراوت یعنی تو، تو یعنی دچار، دچار یعنی عشق، عشق یعنی ‘من’ مبتلا به تو.
عشق یعنی گرایش و گرانشی دوسویه و لطفکن ‘جایی بنشین که برنخیزانندت!’
عشق یعنی ‘دگران روند و آیند’ و ‘”تو” ‘جان در بدنی.’ ‘همان که هستی’
عشق یعنی “تو” یه دونه به قشنگیهای دنیام اضافه کردی.
عشق یعنی همپیوندی منشورهای اخلاقی ‘من’ و ‘تو’
عشق یعنی تکریم ارزشهای ‘تو ومن’ بهبهای ارزش ‘من و تو’
عشق یعنی ‘دل و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست، تا ندانند حریفان که ‘تو’ منظور منی’
عشق یعنی گمشدن در خود و پیدا شدن در مسیر ‘تو’ و هممسیر تو.
عشق یعنی سپاسداشتن ریشههای تو، پاسداشتن بار برِ تو و تکریم پژمردگی برگهای تو
عشق یعنی ما در دو دنیای سوای از هم، کنار هم و برای همیم.
عشق یعنی من هماره پناه توأم ‘مِن شرّ حاسدِِ اِذا حسد.’
عشق یعنی هرگزوهرگز ‘نشود فاش کسی آنچه میان من و توست.’
عشق یعنی ‘پای عشق و عاشقی که میان آمد، مالک و مملوک برخاست’
عشق یعنی ‘آشکارا نهان کنم تا چند؟! دوست میدارمت به بانگ بلند’ِ ما متعهدانه به هم دلبستهایم و ‘دست هرآنچه خر کوتاه!’
آخرین دیدگاهها