چشم گذاشتم. به ده نرسیده، پنهان شد. پناهگاهش را میشناختم. قایم نشد، گم شد. خود را گم کرد در بنبستی خلوت منتهی به سراب. انتظار، اضطراب، اندوه و پریشانی. عقربهی ثانیهشمار شتاب گرفته بود اما عقربهی ساعتشمار مست و لایعقل از کار افتاده بود. سرگردانی و دلخستگی غرق سکون بود. زمان را قفل بیقراری زده بودند. انتظاری تحملسوز و چنین بیفرجام به نابردباری رسید. صبر بازیافتن به سر آمد. تیک! تاک! و هزاران کابوس از هر لحظه از تیکوتاک! و هزاران تیک! تاک! دنگ! دنگ! و دست آخر خودنمایان شدن به آهنگ بازگشت و از سرگرفتن بازی. بازگشتی دیرانجامیده که شوق هرگونه ادامه را زدوده بود. آمد. حالا چرا؟! کورمِنجِلهوار نگاهش کردم بیآنکه ببینمش. هاجوواج به او خیره شدم بدون آنکه مبهوتش باشم. گوش میدادم بیآنکه بشنوم. ساز موسیقی صدایش به گوشم غریب، ناکوک و ناشیانه بود. میخندیدم؛ از همان خندههای قباسوختگی در استتار احساسهای رو به انفجار! حرصش را میخوردم بدون آنکه طعم ناگواری را حس کنم. ارزش خودخوری و سوءهاضمهی روحی نداشت. به فکر فرو میرفتم؛ جماعتی از آدمیزاد و دیوزاد در تردد سنگین روزمرهگی در اندیشهام دستوپا میزدند، الّا او. میرفت، رفته بود. میآمد، نبود، رفتهبود چون نبودم. نمیآمد، بود؟ نبود؟ چه خبر بود؟! هیچ. ‘تندیسی از چشم فروافتاده بود و شکسته بود.’
زمین از چرخش بازنایساد. چشم گشودم. در آستانهی فصلی نو. فصلی متفاوت. همراهی متفاوت. متفاوتی مأنوس. میدیدمش با آنکه نبود. میشنیدمش حتی در سکوت. شورش اشتیاقم را میافزود، قرارش طمانینهام و اندوهش دلواپسیهای حزنانگیزم را. آنچنان در خلوت اندیشهام جا خوش کرده بود که رنگی از وسواس به بازآفرینی صحنهی بودنش در پندارم پدیدار نبود. ورودش به مرز افکارم بدون ویزا آزاد بود. میآمد. خوشسروپز. میماند. میرفت و حال آنکه خیالش را خالی از هر پیرایه در خاطرم به امانت جا میگذاشت. خود پایبند بود و وفاپیشه، خیالش دلبند بود و وفامندتر. دلِی دلِی در رؤیاهایم قدم میزد. چشم که میگذاشتم گاه در فاصلهها گم میشد، کورمالکورمال به جستجویش میکاویدم اما به دَه نرسیده خود را به چشم دل میرساند. میآمد، بود. میرفت، بود. بود، بود. نبود، بود. همراهی راهوار که دلتافته و دلباخته، بدون آلایش به سرای دل جا خوش کرده بود.

آخرین دیدگاهها