به انکارش نکوشیم

بی‌عشق گاهی هر پله را به ناگزیر به عمری طی می‌کنی و با عشق گاهی هر قله‌ را به گامی.

بی‌عشق پاسخ به قارقار کلاغ پرگوی ‘زهرمار!’ است، هم‌او که باعشق  به ‘جانم! سیاه خوش‌خبرم! چه خبر؟’ پاسخ می‌گیرد.

بی‌عشق کتاب‌های کتابخانه‌ات عجیب عبوس و بی‌روح‌اند؛ چهره‌ی کتابخانه پوشانده از غبار افسردگی‌ست. با عشق اما هر کتابخانه معبد و ماوایی است به غایت رنگین.

بی‌عشق گویا تک‌تک سلول‌هایت نقاب خشم و آزردگی می‌زنند و علیه تو به خشکاندن شوق زیستن در وجودت زره‌پوشند، با عشق اما تمام یاخته‌های درونت به ریتم قلب به رقص درمی‌آیند و پیام نزهت و رامش را در سراسر وجودت دست‌به‌دست به گردش درمی‌آورند.

بی‌عشق بسیاری از شبها یلداست؛ آمیخته به وهمی که امیدی به پایان و رویت بامدادش نیست و خاطرِ خواب همواره از حضور ذهنی راهزنانِ دمی آرامش، بی‌تابانه مکدر است. باعشق اما سکوت شبانه مانوس به آهنگ امید است و چشم‌به‌راه آرامشی‌ به‌هنگام.

بی عشق وجود آدمی چونان توده‌ای کف بر امواج دریا شناور می‌ماند و عشق اما انگار خود دریاست؛ مواج و پرگهر که با دستان پرجاذبه‌اش سواحل نابسامان روح را به هم می‌پیوندد.

از بی‌عشقی آدم‌‌ها است شاید آن دم که نوار تپش‌های قلب پر از ثبت سکون‌های متوالی می‌شود.

پای عشق که در گل فرو بماند، احساس خشک می‌شود و عاطفه سرد! دردمند می‌شوی و قوی‌ترین مسکّن‌ها را خنثی می‌بینی با این‌وجود اثرات جانبی دل‌مردگی تا مدتها در تو رسوب خواهد کرد.

در فقدان عشق دیدگانت تا به آن اندازه نازک‌دل می‌شوند که تلألو نور، نگاهت را پریشان‌خاطر می‌سازد.

بی‌عشق غریب حتی نیست که زبان و نگاه نزدیکانت برایت بیگانه‌ بمانند؛ اکسیر عشق است که به حرف‌ها رنگ‌و بویی از زبان نو می‌پوشاند.

بی‌عشق حتی پای زمانه نیز لنگ می‌شود، عقربه‌ها دچار اِم اِس می‌شوند و بانگ نوسان‌شان بیزاری می‌آفریند. هر جنبش و کنشی بی‌معنا می‌نماید و هر مسیری نخراشیده و ناهموار. با عشق اما هر تیک‌وتاک زمانه نبض زندگی می‌شود و هر راه طاقت‌فرسایی  سهل به‌ویژه که یار اهل.

با عشق خانه‌ات ملوّن است به رنگ‌هایی که دل‌زده‌ات نمی‌کنند؛ رنگها لطیف و متنوع‌اند، ظرف‌ها متنوع‌اند، کتاب‌ها متنوع‌اند، اندیشه‌ها متنوع‌اند؛ آبستن آفرینش‌اند، ابیاتی از قصیده‌ی معنوی زندگی را می‌سرایند، وازده‌ات نمی‌کنند. آستانه‌ی نگاهت رخوت‌زداست، هر پژمرده‌ای که بر آن درگاه می‌نشیند گویی به یکباره بار و غبار دلش زدوده می‌شود و طراوتی تازه می‌گیرد.
بی‌عشق هرچند دنیای‌مان سیاه‌وسفید و در نهایت گشاده‌دستی خاکستری است اما با مهر، دنیای ما رنگین، افکارمان رنگین، نگاه‌مان رنگین و کلام‌مان مرصع است.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *