دلتنگ سعدی

تا جلد کتاب‌هایی که مصمم به خواندنشان و مرورشان بوده‌ام در صف انتظار، مثل برگ‌هایشان رو به سفیدی و رنگ‌پریدگی نرفته بود باید به سراعشان می‌رفتم و دستی به سر و رویشان می‌کشیدم. آن مان نبارا دو دو اسکاچی خواندم و سه کتاب بیرون کشیدم. هر چه هورمون خوب در بدن داشتم به رقص درآمد. کتاب‌ها  میگفتند: بالاخره روز مبادا رسید بالاخره نوبت ما شد. بالاخره ما را دید.  به یاد سریال ناصرالدین‌شاه و همسران حرمسرای در صف اقبال و استقبال‌شان افتادم. تا نسبت به خودم و کتاب‌ها حس منفی نگرفته بودم و تا تاریخ بدآب‌ورنگ در سرم زنده نشده بود، دو سه دلبر را به اشاره‌ای برگزیده و به گپ‌وگفت نشستیم. جسته‌گریخته و از هر دری خبری. کوتاه‌ترین پاراگرافی را که هم مقبول و مطبوع نظرم باشد و هم بتوانم مشقی  از بین کلام دلبر جانان من که برده دل‌و جان من، انتخاب کرده و قلم‌فرسایی که نه؛ انگشت‌فرسایی و موبایل فرسایی و نت‌سوزانی کنم و بنگارم. سعدی جان که ماه تمام من است او و هی هر چه گفتم نبریدش، پس گوش انداخته و بردندش و از من دوووور شد و من ماندم و رویاها و امان از درد دوری‌‌، و من مانده‌ام تنهای تنهاااااا (خب تا بیشتر به خاکی نزده‌ام برگردم به مسیر😶‍🌫️) را گذاشتم برای ساعت مدیتیشن و جذب صبورانه‌ و دل‌پسند انرژی‌ام.

و اما پاراگراف چه میگفت:

“استاندارد عمومی:
اگر رفتارهای افراطی را ناشی از پوچی و خودبینی و رفتارهای عادی را ناشی از عادت، و رفتار حقیرانه را ناشی از ترس بدایم به‌ندرت مرتکب خطا و اشتباه خواهیم شد.”
<انسانی بسیار انسانی> اثر نیچه

با اینکه این‌بار شدیدا دلم برای سعدی تنگ شده بود و مدتی‌ است دست از سر حافظ برداشته‌ام و جهت رسیدگی بقیه امور و ممر زندگی‌اش در مرخصی به سر می‌برد، نمی‌دانم چرا اینجا ابتدا از نیچه نوشتم. هرچند اصلا هیچ‌چیزی در این زمانه قابل پیش‌بینی نیست. این هم یکی از آن هیچ‌چیزهای روزگار که لااقل برای خودم اصلا مورد سوال نیست و دهنم در هر متن گاهی ده جا سیر وسلوک دارد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *